X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
یکشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1388 :: 03:10 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       

دنیای کوچیک نازپری الان قاطی دنیای آدمای بزرگ شده

همش درگیر غذا و دون و آبه!

ولی وقتی بچه بود

کوچیک و فسقلی بود

همه دوستش می داشتن

موهاشو رو به آفتاب شونه میکرد

تا برق موهاش چشاشو بزنه

برس تو دست مامانش جواهر نشون بشه

خونشون روبروی خونه خورشید بود

خونه خورشید روی خونه جواهر خانوم بود

 برای همین بود که همیشه برق میزد

خونه خورشید با مهتاب خوشگله سایه به سایه بود

به خاطر همین با هم خیلی دوست بودن 

نازپری رو صدا میکردن

و باهاش بازی میکردن 

صداشو ضبط میکردن

عروسکاشو ناز میکردن

دست و پاهای کوچیکشو با عشق نوازش میکردن

لاک میزدن به ناخونهای دست وپاهای کوچیکش

خلاصه باهاش ساعتها خاله خاله بازی میکردن

توی کوچه پسرای شیطون برای نازپری سرو دست میشکوندن

روی شونشون سوارش میکردن

میبردنش براش خوراکی میخریدن

پفک و چیپس و آدامسای بادکنکی

خلاصه از صبح تا غروب دل نازک نازپری پر از شادی بود تا شب

شب که میشد بابا میومد دست نازپری رو با مامان ناز پری  میگرفت سوار ماشین می کرد

میبرد همه جارو میگشتن

بستتنی و چلو کباب می خوردن

 برمیگشتن خونه

مامان نازپری  میخواست یه نازپری دیگه به دنیا بیاره

شب که سرشو میزاشت رو بالش

صدای همه چیز محو میشد

تاریک و ناپدید میشد

خواب تو دنیای کوچیک نازپری پا میزاشت

واسش قصه هزار و یکشب میگفت



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315