X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
شنبه 13 آذر‌ماه سال 1389 :: 11:58 ق.ظ ::  نویسنده : فروزان       

یادته فروزان 

 

وقتی تازه اومده بودیم توی ساختمون شما  

اومدی به من گفتی: بیا بازی کنیم 

 

مامانم تشر زد : الان دیر وقته!  

دوباره گفتی بیا خونمون!  

مامانم گفت : نه عزیزم باید شام بخوره  

دوباره گفتی : میشه عروسک بیاریم همین جا روی پله ها بازی کنیم 

 

مامانم گفت : برید فردا صبح زود با هم بازی کنید باشه عزیزم  

با لب و لوچه آویزون رفتی 

  

مامانم گفت : این کیه نازپری؟  

گفتم : دوستمه! 

 

مامان گفت : چرا الان اینجا بود 

 

گفتم اومده بود بازی کنیم 

 

مامانم گفت طبقه چندمن ؟ 

 

گفتم همین روبرویی ما هستن!  

مامان گفت : باشه بزار فردا بشه اونوقت با هم بازی کنید 

 

صبح زود در زدی 

 

در رو که باز کردم تو بودی 

 

خندان با عروسکی در بغل  

منم خندیدم و با هم دوست شدیم 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32217