X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1389 :: 03:40 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       

 

 

  

یادته فروزان !

داشتیم لبه پله بازی می کردیم

که یهو معصومه خانوم با یه عالمه فرش رفتش پارکینگ

ابروهاشو تراشیده بود

و با مداد کشیده بود

سایه و ریمل و مداد و بقیه بزکش هم سرجاش بود

هاج و واج داشتیم نیگاش می کردیم

با ادامسی که داشت می جوید به ما نگاهی کرد

خیلی احساس زیبایی می کرد

راستش قشنگ هم شده بود

یادته تو گفتی :

عجب زن خرابیه!

من گفتم :چی؟

گفتی :داره میره فرش بشوره یا برقصه تو پارکینگ!

من یه بیشگونت گرفتم که می شنوه!

گفتی من نمیگم همه میگن!

خلاصه بعد از ساعتی کار و فرش شوری

اومد بالا همه ریملش ریخته بود

مداد ابروش قاطی شده بود و سایه اش پخش شده بود

با دیدنش از خنده منفجر شدیم

که عصبانی قر زد :

بی تربیتا!!

تو هم گفتی : برو کشکتو بساب!

گفت امروز به مادرت میگم حسابتو برسه

ساکت شدیم

گفتم : آخه چرا گفتی؟

گفتی : من نمیگم همه میگن!

خلاصه قشقرقی برپا شد نگفتنی

تو از اتاقت نیومدی بیرون

مادرت داشت هی از معصومه خانوم معذرت می خواست

یادمه یه هفته نرفتیم سر پله بازی کنیم!

یادته عزیز دلم!



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315