X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
سه‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1390 :: 02:30 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       

 

 

یادت میاد فروزان

پسرای سر خیابون

که همشون هم توی پارک مش ممد علی ولو بودن

رد ما رو می زدن

اول توی پارک همیشه ما رو نیگا می کردن

بعدشم سر کوچه هی متلک بارمون می کردن

من و تو هم اصلا نمی فهمیدیم چی میگن

اصلا محلشون نمیدادیم

بیشتر حرصشون می گرفت

یه روز که داشتیم میومدیم

دیدیم یکی با موهای بلند تا کمرش

روی دیوار پارک راه میره

اون موقع هنوز دیوار پارکو خراب نکرده بودن

خلاصه دونفر نخاله اومدن جلو

من و تو هم داشتیم با دقت نیگاشون می کردیم

تو دلشون قند آب می شد که داشتیم نیگاشون می کردیم

یهویی اون که موهای بلند داشت

دست برد کلاه گیسشو برداشت

زیرش سر کچلش تو نور آفتاب برق می زد

من وتو از خنده داشتیم منفجر می شدیم

ولی باز هم به زور خودمون رو کنترل کردیم

رفتیم توی کوچه خندیدیم

که دیدیم یهو سر کوچه وایسادن

اون کچله گفت:

خوشت اومد؟

بختت رو میدی به مصطفی؟

تو هم با تشر گفتی:

بلا به دور!!

چقدر ضایع شدن

ولی بازم دست بردار نبودن

امسال همشون رو دیدم

زن وبچه دار

خیلی مردانه

نیگام کرد

رومو کردم اونور...

جات خالی بود عزیزم!!!



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315