X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
یکشنبه 5 تیر‌ماه سال 1390 :: 10:15 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       

 

 

 

 

 میخوام برات از عشقت بگم

همون پسر لاغر و مردنی که همسایمون بود

خیلی هم تو بهش کمک می کردی

تا از دیگرون کتک نخوره

قهرمانش بودی

ولی اون هیچ وقت بهت نیگا هم نمیکرد

یادته همین که سرو کله اش پیدا می شد

هر کاری داشتی ول می کردی

می رفتی سراغش

و اون چقدر برات ناز می کرد

بارها خواستم بهت بگم اینقدر لی لی به لالاش نذار

ولی از اون همه هیجان و علاقه تو دلم می سوخت

آه فروزان

تو چقدر با محبت بودی

حتی

اون که خودش دوستت داشت 

اینو می دونست

ولی یواشکی توی نامه نوشت و به من داد

تا به دستت برسونم

فروزان

یادته چقدر بالا و پایین پریدی

چقدر خوشحال شدی

از اون محل رفتن

بعد از شما

چند وقت پیش دیدمش

گویا تو تنها عشق زندگیش بودی

چون با وجود زندگی و بچه

وقتی منو دید

سراغ تورو گرفت

منم گفتم

با هم مکاتبه داریم

و اون گفت سلام برسون

سلامشو رسوندم

تو چی میگی؟؟

هنوزم بهش فکر می کنی

یا یادت رفته ...



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315