X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
سه‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1390 :: 06:40 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       

 

 

 

 

 

عروسی دختر عذرا خانوم بود 

توی ساحتمون همه داشتن توی هم می لولیدن 

انگار این عروسی برای همه اهالی ساختمون بود 

می خواستن عروسی به بهترین نحو اجرا بشه 

خونه عروس زنونه بود 

خونه شما مردونه 

این وسط شقایق هم آتیش گرفته بود 

 هی از مردونه می رفت زنونه 

چای می برد 

شیرینی می آورد 

تو هم داشتی تو مجلس زنونه کار می کردی 

می رقصیدی 

شیطونی می کردی 

تور عروسو بلند می کردی 

به مرواریدای لباسش دست می زدی 

و به صورتش با آرزو نگاه می کردی 

شقایق هر چی می خواست تو رو خبر می کرد: 

فروزان میشه این سینی رو ازم بگیری بزاری آشپز خونه ؟ 

فروزان اون سینی چای رو بده 

شربتارو آماده کن بیام ببرم 

و حرکت دستها و کمکشان با میل ورغبت 

گاهی چنان قشنگ بود که صورتت سرخ میشد

خلاصه تو این بلوا که چش چشونمی دید 

شما دو تا داشتین خوب با هم فعالیت می کردین 

فاطمه فضول دو سه بار زد 

 تو پهلوی هاجر خانوم و گفت: 

می بینی چه با هم دوست شدن ! 

 خجالتم نمی کشن 

انگار نه انگار چیکار کردن... 

هاجر خانوم گفت: 

 چیکارشون داری مگه دارن چیکار می کنن بنده خدا ها 

 دارن کار می کنن... 

فاطمه فضول گفت:خب خواهر از همین جاها 

 بچه ها هر کاری بخوان می کنن.. 

اونورتر  

مریم دختر هاجر خانوم داشت به رزیتا می گفت   

« اون دوتا رو ببین ... چه کمکی می کنن ...» 

بعدش نخودی خندید ... 

ولی تو این حرفارو انگار نمی شنیدی 

شایدم می شنیدی و محل نمی دادی 

اینقدر به عذرا خانوم کمک کردی 

 که آخرش عذرا خانوم به تو یه شاباش اساسی داد 

چشمای مریم دیگه از زور حسادت درد گرفت 

و بقیه هم با اشارات دیگران داشتند پوز خند می زدند

تو با خوشحالی شاباش به دست می رقصیدی 

و اونو به شقایق نشون میدادی 

شقایق با خوشحالی دست می زد 

انگار تو داشتی برای اون می رقصیدی 

اونم فقط داشت برای تو دست می زد 

خنده شقایق شیرین بود 

کم می خندید ولی وقتی می خندید 

 چشماشم می خندید 

و این برای تو خیلی قشنگ بود 

دیگران به این عشق کودکانه پوزخند می زدند 

و بعضیها داشتن نقشه ای می کشیدن 



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32217