X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 :: 11:31 ق.ظ ::  نویسنده : فروزان       




کبری خانوم

مهربون شده بود

قاطی بود

معلوم نبود که سالمه یا نه؟

یه روز خوش اخلاق وخوشگل بود

ویه روز دیگه بداخلاق وبدترکیب می زد

اون روزم اومده بود خونه شما

البته خودت برام تعریف کرده بودی

من نبودم اونجا

داشت با مامانت گپ میزد

که تو دیدی خبری از این جقله های خونتون نیست

رفتی دیدی که بله آبجی کوچیکه جیش کرده تو کفش کبری خانوم

تو هم از شدت وحشت نمی دونستی که چه بکنی

منم که نبودم که کمکت کنم

 خلاصه در ورودی ساختمونو بستی

و مشغول تمیز کردن کفش کبری خانوم شدی

هر لحظه ممکن بود که بخواد بره

و تو داشتی مثل یه کارگر کار می کردی

کفششو چند دور شسته بودی و بعدشم خشک کرده بودی

و داشتی دیگه از ترس میمردی

کبری خانوم چند بار خواست بره

ولی دلش نیومد

بازم حرف داشت

سر دلش مونده بود

حالا مگه حرفاش تموم می شد

بالاخره موقع اذان مغرب تصمیم گرفت بره

و تو نمی دونم برای هزارمین بار کفششو پاک کرده بودی

گفتی که روزه بودی

دم اذان وقتی کبری خانوم کفشاشو پوشید دلت داشت

مثل سیر وسرکه می جوشید

خب خودت گفته بودی

من که از خودم نمیگم

ولی کفششو پوشید چیزی هم نفهمید

نفس راحتی کشیده بودی

عجب افطاری بود اون روز

به اندازه صد نفر خسته شده بودی

عزیز من



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32217