X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
یکشنبه 13 آذر‌ماه سال 1390 :: 01:25 ق.ظ ::  نویسنده : فروزان       







سلام فروزان

می بینی بازم محرم شده

هیئت

سینه زنی

دسته های عزاداری

پسران جوان که سینه می زنند

زنجیر می زنند

و دختران که همراه دسته می روند

هر جا که رفت می روند

حتی اگه تو کوچه بن بست اشتباهیرفت

اونا هم میرن

بعدش برمیگردن

خلاصه چشم تو چشم هم

مثل رقصهای قدیمی انگلستان

تو چشم هم راه میرن

اصلا کم نمیارن

تا اینکه بر میگردن

صد متر راهو چنان آروم میرن

که یا نصفه شب رسیدن خونه

یا فردا صبحش بیدار شدن

تو هیئت

یادته این شبا مادر بزرگت حلیم می پخت

تو هم از یه هفته پیشش داشتی ذوق می کردی

یادته که باهم می رفتیم  حلیم پزون

مادر بزرگت عصا به دست 

توی حیاط روی صندلی می نشست و با چشم و ابرو می گفت که چه کنیم؟

ما هم که داشتیم از شیطونی می مردیم

خلاصه وقتی صبح حلیم رو پخش می کردیم

تمام پسرهای کوچک وبزرگ جلوی در بهت ظرف میدادن تا حلیم بریزی 

تو هم از بعضیا که خوشت نمیومد

دیرتر حلیم میدادی

و اونا که نور چشمیت بودن زودتر

اون بین 

برای شقایق یه کاسه بزرگ می ریختی

تاببری خونتون و بهش بدی

اون روزا برای حمید جقله هم ریختی و براش حلیم بردی

***

تو دنبال دسته سینه زنی که می رفتیم

چشمم تو چشم تو بود 

که همش داشتی شقایقو نگاه می کردی

اونم با غرور زیر سایه نگاهت با قدرت هر چه تمامتر سینه می زد

زنجیر میزد

نگاهت نمی کرد

غرور زیادش تو رو شیفته خودش کرده بود

و من هم عاشق تهور تو بودم

همه داشتن تو رو نیگا می کردن

عجب عزاداری بود

واقعا...

یادته هنوز هم اون روزا...




پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315