X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
سه‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1391 :: 01:59 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       


بعد از زمستون و عید

که همش به شادی و بازی می گذشت

موقع پر کردن یخچال بود

که همسایه ها

دور هم می نشستنو

هی باقالی پاک می کردن

هی سبزی پاک می کردن

با هم خورد می کردن

با هم سرخ می کردن

میزاشن فریزر

و اصلا برای ما مهم نبود که چقدر

زحمت می کشن

مهم این بود که یه سره گل میگفتن و گل میشنفتن

از خنده روده بر میشدن

چای دم میکردن و با دستهای

سبز شده از خورد کردن سبزی ها

قند میزاشتن دهنشون

و باز هم

به هم میخندیدن

و ما هم توی باغ

 که یه لاک پشت بزرگ توش چرخ میزد

سوار بر لاک پشت بینوا

از این سر باغ میرفتیم

اون سرباغ و بر می گشتیم

راستی

دیدی در باغ بزرگ رو گل گرفتن؟

دیگه حتی نمیشه واردش شد

گویا دیگه از همه خاطراتمون جدا شد

خیلی ناراحت شدم

دلیلش برام مهم نیست

فقط اینکه

انگار خاطراتم داره توی زمین باغ می پوسه

خیلی دلتنگم

فروزان

حال منو می فهمی؟؟؟؟



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315