X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
سه‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1391 :: 04:01 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       




فروزان

یادت میاد که موقع افطار که میشد با هم

توی راهرو می دویدیم وداد میزدیم

آخ جوووووووووووووووووووووووون

الانم دلم میخواد بدوم مثل بچگی سبکبال و رها

با صدای ربنا داد بزنم اخ جون

ربنایی که دیگه نیست

و برنامه های دیگه جاشو گرفته

راستی دیروز زن مش قربون اومد

خیلی پیر شده

هنوز هم یادشه که با دمپایی پلاستیکی مارو زد

همون دمپایی که رفته بود توی سنگلاخ وپر از سنگهای ریز ودرشت بود

تنم جای دمپایی بود با اون سنگهای ریز و درشتش

باز هم منو بوسید

یاد تو کرد

که چرا من عصبانی شدم

چرا شماهارو زدم

دستم بشکنه

منم برای هزارمین بار گفتم من اصلا دردم نگرفت

خیلی خاطره خوبی شده برام

تو تا به حال آدمی اینطوری دیدی

که خطای کوچکش تا اخر عمرش یادش باشه

من که ندیدم

جز زن مش قربون

جاش بهشته چون در بهشت من که زنده است

بهشت روشن افکارم

با تو....



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315