X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
چهارشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1389 :: 01:58 ق.ظ ::  نویسنده : فروزان       

 

 

 

 

 

 

 

یادته فروزان داشتیم لبه پله نقاشی می کشیدیم که یهو

صدای دعوا توی ساختمون پیچید

بعدش ثریا خانوم خودشو

از پنجره طبقه دوم پرت کرد پایین

پاش شکست

و داد میزد: کمک...

و توی همون لحظه

فاطمه فضول درو باز کرد و

بردتش توی خونه

تا شوهرش بیاد پایین

لکه های خونم پاک کردن

و آقا مهدی چاقو به دست

به طرف تو اومد وگفت

ثریا کجا رفت؟

گفتی: نمی دونم

با چاقو بهت اشاره کرد

که ما دوتایی زدیم زیر گریه

صدای گریمون توی ساختمون پیچید

همسایه ها اومدن بیرون

و توگفتی: آقا مهدی میخواست ما رو بکشه!

همه با آقا مهدی دعوا کردن و مامانامون اومدن بیرون  

مارو بردن خونه و بابای تواز آقا مهدی شکایت کرد...

یادته چقدر ترسیده بودیم؟!



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32217