X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 :: 09:36 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       

 

 

یادت میاد فروزان

مطمئنم که خیلی خوب یادت میاد

اون روزکه برف اومده بود

و مامان پریسا دخترشو به تو سپرد

چون دخترش پاش پلاتین داشت و عمل کرده بود

زمین سرسره بود

میدونستم عاشق سر بازی روی برفی

ولی به خاطر پریسا چشم پوشی کردی

تو قابل اعتمادترین دختر یا بچه توی محل بودی

خلاصه

پریسا باما راهی شد

دستشو گرفته بودی

رسیدیم سر کوچه روبروی دبیرستان پسرانه

که دیدیم اونجا هیچ برفی نیست

تو گفتی بریم اونجا

و ما هم رفتیم و همین که پامونو گذاشتیم هر سه باهم خوردیم زمین

اونجا با اب شسته شده بود

و زمین مثل شیشه یخ بسته بود

نه می تونستیم پاشیم

نه می تونستیم همونجا بمونیم

پسرها هم یه سره داشتن مسخره مون می کردن

قیافه ات خیلی شاکی بود

همینطور روی زمین سینه خیز رفتیم تا منطقه یخ بسته شیشه ای تموم شد

یادمه چقدر پریسا رو بغل کردی و ازش عذرخواهی کردی

و پریسا گفت

ما همه مون گول خوردیم فروزان

تو دوست خوب همه بودی

برای همه بودی

هیچ کس با تو قهر نکرد

هنوز هم دوستت دارم فروزان!!!



پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32315