X
تبلیغات
رایتل
 
رویاهای نازپری
طفیل هستی عشقندآدمی وپری ارادتی بنما تا سعادتی ببری
پنج‌شنبه 3 آذر‌ماه سال 1390 :: 06:46 ب.ظ ::  نویسنده : فروزان       




یادته فروزان

یه پسره جقله اومده بود توی ساختمون

خیلی شر بود

شقایق هم طبق معمول مشغول کتابهای خودش

تن تن ومیلو

وخانواده رابینسون کروزوئه

و بیست هزار فرسنگ زیر دریا

یه بلوایی شده بود توی ساختمون

میگم:

حمید پسر کوچولوی اصغر آقا که پدرش با وانت کار میکرد

هر روز صبح می اومد توی حیاط و شروع می کرد به اذیت کردن دخترای کبری خانوم

تو که میدونی کبری خانوم چه سلیطه ای بود

چند بار به حمید گفتیم که شلوغ نکنه

ولی از این گوش می شنید 

از اون گوش بیرون می رفت

خلاصه اون روز گریه سودابه بلند شد

کبری خانوم چادر جنگشو سرش کرد

با یه دمپایی ابری که معلوم بود برای حمومه اومد توی کوچه

یه نیگا کرد دید که ما سر جامون دستبه سینه وایسادیم

گفت کی سودابه رو اذیت کرده

تو گفتی :نمیدونم

کبری خانوم مثل غولهای قصه ها

چشمشو چرخوند 

کسی رو ندید 

گفت اینبار اگه اومد خبرم کنید

تو داشتی هنوز هم دست به سینه نیگاش می کردی

گفت چیه؟

چرا به من زل زدی؟

گفتی : هیچی بابا ...

همینطوری

کبری خانوم مثل لاتهای چاله میدون سروصدا کنان رفت

حمید از پشت دیوار اومد بیرون

گفتی ببین این زنه 

خانوم غوله است

مواظب باش که چی میکنی؟

حمید خنده کنان دندانهای صاف ویکدستشو نشون داد

که باشه

بعد از نیم ساعت 

دوباره گریه سودابه بلند شد 

و مصادف بااومدن کبری خانوم

و کتک کاری با حمید بود

یه بلوایی بودتوی ساختمون که نگو...

نمیدونم چرا هر چی فحش بود به تو میداد:

عوضیا

جانیا 

....

تو هم داشتی بهش می گفتی :

شکم گنده کون کوچیک

پیشونی بلند بدبخت

چشم تنگ دهن گشاد

و تن لش  باغ وحش

که به مامانت گفت:چرا این جواب منو میده؟

تو هم گفتی خب اونم داشت به حمید فحش میداد

مامانت گفت به تو چه!!!

تو گفتی: خب حمید کوچیکه

دوستمه

نمی خوام این حرفای زشتو یاد بگیره

همه زدن زیر خنده

نازنینی بودی عزیزم




پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 32217